ازلسکوکلایه تا ینگه دنیا

داشت می رفت آن ور آب  تا سری به بچه هایش بزند و کمی هم به کارهای عقب افتاده اش برسد.
به خانه اش رفتم تا هم مشایعت اش کنم و هم از او برای وبلاگ لسکوکلایه مصاحبه ای بگیرم. مدت مدیدی بود که دوست داشتم با دانش آموخته های قدیمی روستای لسکوکلایه گفت و گو کنم و از رمز موفقیت آن در دوران بی امکاناتی بپرسم. آنچه می خوانید حاصل گفت و گویی است با مهندس غلامرضا تخت آبنوسی دانش آموخته  5دهه گذشته دانشگاه تهران. 

 آقای مهندس آبنوسی چه چیزی از گذشته های دور در ذهنت باقی مانده است؟
وقتی به گذشته های دورفکر می کنم حس عجیبی به من دست می دهد.خاطرات دوران کودکی، نوجوانی و جوانی همه درجلوی چشمانم رژه می روند. نزدیک به 7دهه از خداوند عمرگرفته ام، روزهایی که در لسکوکلایه زندگی کردم جزو بهترین و خاطره انگیز ترین دوران زندگی ام است.

ازدوران تحصیلی و سایه و روشن هایی که درزندگی تجربه کردی بگو؟
تا کلاس ششم در لسکوکلایه درس خواندم، محصل زرنگی بودم، درامتحانات کتبی رتبه اول آوردم.طبیعی بود در دروس شفاهی هم رتبه نخست بیاورم اما دوم شدم و این برایم ضربه سختی بود، چون موردی پیش آمده بود که تبعیض را در آن سالها با پوست و گوشتم حس کردم.
پدرم مشهدی علی آقا که همدوره هایش به او میرزاعلی آقا می گفتند درلسکوکلایه مغازه داشت،همه چیز در دکانش بود از بزازی و پارچه فروشی گرفته تا نفت فروشی،از بیسکویت جات وشیرینی گرفته تا انواع داروها . و خلاصه چیزی را  نمی توانستی نام ببری که در دکان پدرم نبوده باشد.سرش حسابی شلوغ بود و من تابستان ها در مغازه کمک کارش بودم.
درهمان اوان که تازه 15سال داشتم مادرم به رحمت خدا رفت،بچه های قد و نیم قد داشت، زندگی خیلی برایمان سخت شد. در یک خانه گالی پوش و گلی که  5 اتاق و تالار داشت با عمو و بچه هایش زندگی می کردیم. لسکوکلایه آن زمان تا کلاس ششم بیشتر نداشت ناگزیر شدم برای ادامه تحصیل به آستانه بروم و در مدرسه بوعلی سینا پدرم مرا نام نویسی کرد، خانواده ام برای اینکه در آستانه تنها نباشم به آنجا نقل مکان کردند، جزء خواهر بزرگم که در لسکوکلایه پیش پدرم ماند تا او تنها نماند.

تا چه سالی در آستانه بودی؟
پدرم دردوران خودش آدم متمول و پول دار بود، کسی بود که توانست در آستانه خانه بسازد. تا کلاس دهم در آستانه درس خواندم و سپس به مدرسه شاپور رشت رفتم، مدرسه شاپور یکی از بهترین دبیرستان رشت محسوب می شد، در واقع دوران پیشرفتم از رشت شروع شد. دردبیرستان شاپور رشت در سال اول ورودیم رتبه اول را کسب کردم و پس ازاخذ دیپلم همزمان دردورشته مختلف دردانشگاه تهران و تبریز قبول شدم،رشته خاک شناسی دانشگاه تهران را قبول کردم.

 بعد از فارق التحصیلی از دانشگاه تهران؟
سال 1350 به استخدام وزارت منابع طبیعی درآمدم و به عنوان کارشناس آبخیزداری درسد سفید رود منجیل شروع به کار کردم، بعد از 4سال خدمت درپروژه سد سفید رود در سال 54 با تزی که ارائه دادم برای ادامه تحصیل راهی آمریکا شدم ابتدا برای آموختن زبان انگلیسی به ایالت آریزونا و سپس برای ادامه تحصیل در رشته حفاظت آب وخاک در مقطع کارشناسی ارشد وارد دانشگاه تگزاس آمریکا شدم و سال 57 همزمان با شکل گیری انقلاب به ایران آمدم و در وزارت کشاورزی مشغول کار شدم، پس از یک سال و اندی در راس هیاتی به عنوان اولین گروه اعزامی از وزارت کشاورزی  به کشور چین و کره شمالی اعزام شدیم حدود یک ماه نیم دراین دوکشور ماموربودیم.
در مهرماه 61 با ارسال مقالات به ژرنال های خارجی و بنا به دعوت ازطرح کلمبو،از طرف دولت جمهوری اسلامی به مدت دوسال به اتفاق خانواده ام ماموریت یافتم به کشورهندوستان بروم پس ازبازگشت از ماموریت به من سمت مدیرکلی طرح و برنامه وزارت کشاورزی را دادند و سپس مشاور امور اجرایی معاون وزیر را. با آخرین سمتی  که بازنشست شدم مدیر کل طرح وبرنامه در سازمان تعاون روستایی کشور بود.

می توانم بپرسم از اینکه چند ساعت دیگر عازم آمریکا هستی چه حسی داری؟
من روستازاده هستم و با مشکلات بزرگ شده ایم و با سختی های فراوان ادامه تحصیل داده ایم، طبیعی است که عرق خاصی نسبت به وطنم و زادگاهم  داشته باشم. از قدیم الایام گفته اند هیچ کجا وطن آدم نمی شود. من دلم برای بچه هایم تنگ شده است. پسرم مقیم آمریکاست و دخترم در استکهلم سوئد زندگی می کند. برای دیدن آنها ناچارم گاهی به اروپا و گاهی به آمریکا سفر کنم. هیچ گاه خاطرات زندگی در لسکوکلایه و مردمان خوبش را از یاد نمی برم.

اوقات فراغت را درآنجا چگونه سر می کنی؟
مهندس آبنوسی بسیاری ازدست نوشته ها و خاطراتش را پیش رویم گذاشت، خاطراتی که بیشتر یادآور دوران نوستالژیک و گذشته های کودکی بود. روزنامه انگلیسی زبان را نشانم داد که مقالات رشته تحصیلی اش را در آن به چاپ رسانده بود. او علاقه زیادی به خواندن و نوشتن دارد:« اصلاً بیکار نیستم. بیشتر وقت های آزادم را صرف خواندن و نوشتن می کنم.» 

 چه خاطراتی از پدر و مادر خدا بیامرزت به یادگار داری؟
پدرم مشهدی علی آقا آبنوسی آدم با حجب و حیایی بود، صدای بسیار زیبایی در خواندن قرآن، گفتن اذان و مداحی اهل بیت داشت. پدرم نیاز به بلند گو نداشت، اغراق نیست اگر بگویم او یکی از بهترین صدا ها را داشت. میرزا علی آقا شب عاشورای حسینی وقتی وارد مسجد آقا سید محمد لسکوکلایه می شد من هر کجا بودم سعی می کردم خودم را به مسجد برسانم چون واقعاً عاشق صدای او بودم.  مسجد جای نشستن نبود، همه دوست داشتند صدای مرثیه معروف« فردا حسین سر می دهد، سر را به کافر می دهد»  را از زبانش بشنوند. بزرگترین ارثی که از پدرم به یادگار دارم حسن خلق و ادب است. او می گفت بچه که ادب نداشته باشد بهتر است که نباشد.
مادرم با اینکه سواد نداشت بسیار رافت انسانی و حس نوعدوستی داشت، هیچ گاه از یادم نمی رود یک روز صدایم کرد گفت؛ غلامرضا شب شد بیا این زنبیل آذوقه را با خودت به خانه فلانی ببر که تازه خانه اش در آتش سوخته است و در «کارخانه» زندگی می کند.(کارخانه، اتاقک گلی بود که کارگران برای کار می آمدند شب ها آنجا می خوابیدند.) او هر وقت می خواست چیزی به نیازمندان بدهد همیشه می گفت شب ببرید که کسی شما را نبیند اما من اوایل نمی دانستم چرا مادرم اینقدر اصرار داشت که حتماً...
پدرش حاج داود علی شفیعی هم از آدم های  خیر آستانه بود. او داخل صندوقچه اش اسناد مالکیت زیاد داشت، مشکلی برای کسی پیش می آمد درب صندوقچه را باز می کرد و می گفت سند ها را برایم بخوانید و دیگر چیزی نمی گفت و یکی را بر می داشت سریع حرکت می کرد تا کسی که مشکل داشت ضمانت او را بکند. مرحوم حاج داود درعروسی جوان ها و خرید خانه برای دیگران همیشه دستش به خیر بود. او حرف معروفی داشت: امروز اگر اسبت را فروختی و اسبی دیگر را جایگزینش نکردی مطمئن باش فردا نمی توانی با پولش الاغ بخری.
    
آقای مهندس چه چیزی شما را درزندگی بیشتر می رنجاند؟
ازدو رویی و تبعیض در زندگی به شدت بیزارم . تبعیض ریشه عدالت را می خشکاند.

... و آنچه خوشایند تان است؟
درستی در کردار، صداقت در گفتار و پایبندی به اصول و ارزش های اخلاقی زندگی

 

     

/ 7 نظر / 26 بازدید
وحید قربانی

سلام -وبلاگ بسیار زیبایی دارید .بسیار خوشحال شدم وبلاگ تان را دیدم من به سفارش دکتر قربانی به وبلاگ شما سر زدم .واقعا" لذت بردم به فکر روستای بزرگ وقدیمی اما محروم هستید .واین بسیار ارزشمند هست .شنیدم روستای لسکوکلایه بزرگان زیادی در سراسر کشور دارد .سعی کنید آنها را هم برای آشنایی بیشتر در وبلاگ تان معرفی کنید .چون این بزرگان سرمایه های شهرستان آستانه اشرفیه و کیاشهر هستند که باید معرفی شوند و انگیزه ای برای جوانان ما شوند.من حاضرم در این امر به شما کمک کنم

mohammad

آدرس بلاگم laskookelayeh.blogfa.com امری داشتید کامنت بزارید ؛ در خدمت شما هستم ایمیل بنده هم در صورت نیاز mohammad.u9@gmail.com در کمتر از یک روز ایمیل را چک کرده و پاسخ میدهم

فرشاد

واقعا مطلب جالبی بو تا به حال خبر نداشتم آقای ابنوسی دیگری هم تهران هست

فرشاد

[گل][گل][گل][گل][گل][گل] هزاران شاخه گل به لسکوکلایه های اصیل و با غیرت دوست داشنی به امید اون روزی که لسکوکلایه ها به اون جایی که در شان شون هست برسن

باسلام ودرود بر تمامی اندیشمندان و فرهیختگان بی ادعای لسکوکلایه بزرگ! که نمونه بارز آن جناب استاد مهندس آبنوسی که افتخار لسکوکلایه بزرگ هست . تشکر ویژه از ایشان و خدمات شایسته این مردبزرگ را دارم ونیز از جناب مهندس هادی شفیعی که این مصاحبه جالب را ترتیب داد.دعا کنید که این خدمت گذار کوچک نیز گامهایی بزرگ برای زادگاه خود و شهرستان آستانه اشرفیه بخصوص شهر زیبا و دیدنی و توریستی بندر کیاشهر بردارم. خدمتگذار کوچک لسکوکلایه بزرگ:کیوان حسن پور

حمید هرندی

سلام مخلص جناب آبنوسی هستم و تشکر می کنم از دوست عزیزم جناب شفیعی که باعث شد دلتنگی های من برای مهندس رونقی بیابد.اجناب ابنوسی سری به کرمان بزنید و دریا دلی را به من صحرا دل یاد بدهید.حمید هرندی

حمید تیرداد

هادی جان دوست عزیزم سلام.از اینکه درباره ی والیبال لسکوکلایه و برادر نازنینم زنده یاد حسین تیرداد و همچنین از دایی غلام یاد نمودی بسیار سپاس گزارم.عکس های زیاد و به یاد ماندنی از دوران والیبال برادرم و خودمان را در اختیار دارم که در اولین دیدارمان تقدیمت میکنم.امیدوارم که از پیشکسوتان ورزش لسکوکلایه ی عزیز مثل آقایان: سیاوش و علی خان مهدی پور،محمد شعبانی،مظفر کنفی وبچه های هم نسل خودمان مثل مسعود خانی پور،حجت کنفی،احمد پالیزوان،مجید هادی دوست،حجت و وحید تیرداد،رضاومحمد حسن پور،احمد شفیعی و... .عکس ومطالبی هم داشته باشید.باتشکر از شما دوست و برادر همیشگی ام.(حمید تیرداد)