پدر و مادر شهید شیرزادی از حال و هوای چشم انتظاری می گویند

  16ساله که باشی پر از هیجان و آرزوهای کوچک و بزرگی، اما شرایط و آرزوهای همه 16ساله ها مانند هم نیست. روزی  که جنگ نابرابر علیه ایران آغاز شد همه مردم از پیر و جوان عازم جبهه ها شدند. در این میان نوجوانان هم نقش بسیار مهمی داشتند و محمدرضا شیرزادی یکی از آنها بود. مادر شهید با بیان اینکه محمد رضا با همکلاسی هایش قرار گذاشته بودند می گوید: پسرم عاشق امام خمینی  بود و زمانی که دستور حضرت امام را شنید که فرمود جبهه ها را خالی نگذارید،  شروع به خواهش از من و پدرش کرد. من اول راضی نبودم چون محمد رضا بچه بود و نمی توانستم اجازه بدهم تا به جنگ برود اما حریف اصرار و پافشاری های زیاد او نشدم زیرا که محمدرضا تصمیمش را گرفته بود. روز اعزام به جبهه از اینکه رضایت داده بودم او اعزام شود گریه می کرد و دستان مرا می بوسید . مادر شهید می گوید محمد رضا با بچه های دیگر من فرق داشت. بسیار مهربان و دلسوز بود و به من و اهل خانواده وابستگی زیادی داشت، اما حضرت امام و کشورش را بیشتر دوست داشت و جان خود را برای حفظ اسلام و ایران گذاشت و به آرزویش که شهادت بود رسید.

 

 خانه های قدیمی یک نعمت است

آدم های ساده ای هستند،  این را همسایه ها از خانواده شهید 16 ساله محله می گویند که از ساکنان قدیمی 20متری تختی هستند و منطقه 18را دوست دارند .

"محترم حیدری" مادر شهید محمد رضا شیرزادی لسکوکلایه،  زندگی در خانه شماره 21کوچه صاحب الزمان را بر همه آپارتمان های شیک وبزرگ بالای شهر ترجیح می دهد .

اومی گوید :« بارها وبارها در مقابل پیشنهادات فرزندانم مقاومت کرده ام .آنها جوان هستند ودوست دارند در آپارتمان های شیک غرب یا شمال شهر زندگی کنند اما من به هیچ قیمت حاضرنیستم از زندگی دراین خانه و این محله دست بکشم چرا که به فضا و اتباطات خوب نزدیک همسایه ها و بافت قدیمی آن عادت کرده ام .»

 مادر شهید خاطراتی از بدنیا آمدن و بزرگ شدن محمد رضا دراین خانه ندارد چرا که بیشترین ایام سکونت شان درخانه ای بسیار کوچک در کوچه شهید کمانی همین منطقه گذشته است .

او دراین مورد می گوید :« ارتباط قوی همسایگان ودسترسی آسان به مراکز خرید وحضور خانواده های شهدا که همدرد من هستند باعث شده تا امروز دراین منطقه بمانم و تصمیم هم ندارم خانه دلبازم را با آپارتمان هایی که حکم قفس دارند عوض کنم .»

 مادر شهید تاکید می کند :« دوران کودکی و نوجوانیم را در فضای باز و سرسبز روستای لسکوکلایه از توابع شهرستان  آستانه اشرفیه گذرانده ام و حس می کنم که فروختن این خانه و سکونت در آپارتمان مساوی با مرگ من شود .»

"مظفرشیرزادی" پدر شهید است که بیشتر عمرش را در خدمت آموزش و پرورش بوده  و سال ها بعد از بازنشسته شدنش را هم  درمحل خدمتش گذرانده است.

 او می گوید :« هنرستان فنی نظام مافی در منطقه 9قرار دارد ومن سال ها به عنوان دفتر دار هنرستان فعالیت کردم و این مدت کار وزندگی در مناطق جنوبی شهر باعث شده نتوانم براحتی این محله را ترک کنم وبه مناطقی که به ظاهرکمتر شلوغ است و ازدحام جمعیت و ترافیک دررفت وآمد ندارد بروم .»

پدرشهید تاکید می کند :« آپارتمان نشینی مانند مستاجربودن است وحتی شاید بدتر هم باشد چرا که مستاجر هر زمانی که از سکونت در خانه های قدیمی که معمولا دو اتاق تودرتو ویک حیاط کوچک یا بزرگ است خسته شدند می توانند براحتی به خانه دیگری  نقل مکان کنند اما وقتی کسی آپارتمانی را می خرد مجبور است سرو صدای واحد های کناری وبالایی را تحمل کند و خودشان هم کمترین سرو صدایی را به همسایگان کناری و مخصوصا پایینی ایجاد نکنند و عملا مانند انسان هایی دست وپا بسته هستند که مجاز به کمترین حرکت و احتمالا سرو صدا نیست . »

شیرزادی تاکید می کند :«زندگی در منطقه 18و مناطق همجوار این امکان را فراهم می کند تا از داشتن همسایگان خوب و مسئول و کاسب های قدر دان بهره مند باشی هرچند درچندسال اخیرروابط همسایگی ورفت و آمدها وخبردار شدن از حال وروز یکدیگر کمرنگ تر شده ومسائل اقتصادی و مشکلات روحی وروانی حاصل از بالا بودن هزینه های زندگی و دستمزدهای کم باعث شده تا همسایگان  قدیمی از هم سراغ نگیرند ،اما بااین وصف ،زندگی در مناطق جنوبی مانند منطقه 18بهتر ومنطقی تر از مناطق دیگر است .»

رفتار و احساس نزدیکی و  همسایه مداری  شهروندان ساکن در منطقه 18با سایر شهروندان شهر تهران تفاوت دارد .

اینجا اگر همسایه ای، شبی، نیمه شبی نیاز به کمک در انتقال به  درمانگاه یا بیمارستان  یا  کمک به حل اختلافی در خانواده داشته باشند همسایگان بدون لحظه ای تعلل انجام می دهند وانتظار تشکر و قدردانی از هم ندارند نمونه دم دستی آن ، بستری شدن پدر شهید در بیمارستان مرکز قلب تهران برای جراحی باز قلب بود و هر روز همسایگان به ملاقات می رفتند و پس از انتقال به خانه به او سر می زدند و  هر کمکی که از دستنشان بر می آمد انجام می دادند .

اکثر همسایگان محله های جنوبی  ودیگر محلات و مناطق تهران در کمال دوستی ومهربانی در کنار هم زندگی می کنند اما گاهی متاسفانه حضور فرزند یا همسر یکی از همسایگان باعث تنش و اخلال در نظم و انضباط محله و بوجود آمدن دلخوری و در مواردی باعث ایجاد مشکلات عدیده ای می شود .

ازاین معضل بیشتر همسایگان چشم پوشی می کنند و حرمت همسایه داری وقدمت دوستی ها مانع ازآن می شود که گلایه و انتقاد میان آنها ردوبدل شود .

مادر شهید با اشاره به این موضوع می گوید : « همسایگان بسیار خوب و با ایمانی داریم ولی مشکل وجود فرزندانی که متاسفانه به دام اعتیاد گرفته شده اند را در کوچه و محله ها می توان دید و همه همسایگان به حرمت و احترام خانواده آنها تحمل می کنند و امیدوارم این مشکل بزودی در همه محلات حل شود .»

او تاکید می کند :« بیشتر عمر من دراین محله گذشته ودوست دارم بقیه عمرم را هم در این محله و این خانه زندگی کنم .»

محله مجهز به مراکز خرید و میادین تره بار است واین یکی از مزایایی است که شهروندان هر محله ای از محله خودشان طلب می کنند .

مادر شهید می گوید :« میدان تره بار در خیابان حیدری و میدان معلم وجود دارد و می توانیم براحتی خرید کنیم .اما اوضاع تردد اتوبوس های شرکت واحد در خیابان های محله خوب نیست .اهالی برای استفاده از اتوبوس و سفرهای شهری و رفتن به میادین مرکزی شهر  مانند میدان ولیعصر و آزادی و انقلاب  باید به میدان معلم بروند .

 یازده سال چشم انتظاری

 روی طاقچه گوشه اتاق پلاک کهنه ای به دور قاب گواهینامه افتخاری دوره متوسطه شهید پیچیده شده است.  نام: محمد رضا- نام خانوادگی: شیرزادی - سال تولد: 1346.

... شهید محمدرضا شیرزادی در سال 1346 از خانواده مذهبی در روستای لسکوکلایه بدنیا آمد. او 5 سال از  دوران کودکی خود را در لسکوکلایه گذراند و سپس همراه خانواده  اش برای  ادامه زندگی به تهران عزیمت کرد. محمد رضا از همان اعوان کودکی بچه کنجکاوی بود و علاقه زیادی به کارهای فنی داشت. دایی اش تعریف می کرد یک روز ماشینم  روشن نمی شد و محمدرضا در حالی که 12 سال داشت به من گفت من بلدم  ماشینت را روشن کنم بشرطی که پس از روشن شدن با آن یک دور بزنم، باورم نمی شد اما او ماشینم را آن روز روشن کرد و من هاج واج مانده بودم از توانمندی این بچه...!

 محمد رضا شیرزادی در اوایل سال 1360که عراق تازه به خاک کشورمان تجاوز کرده بود با این که دانش آموز سال دوم هنرستان در رشته برق بود از طرف بسیج مسجد پیغمبر اکرم (ص) به همراه تعدادی از  همکلاسی های خود عازم جبهه ها شد و همزمان با شرکت درجبهه های جنگ به تحصیل هم  ادامه داد.

محمد رضا در حالی که تنها 16 سال داشت ششم  فروردین ماه سال 62 در عملیات والفجر یک در منطقه فکه به ندای حق لبیک گفت و به آرزوی دیرینه اش که شهادت بود رسید. پیکر مطهر این نوجوان شهید  پس از 11سال  چشم انتظاری سر انجام  در سال 73 به خانواده اش تحویل و سپس  در قطعه شهدای بهشت زهرای تهران آرام گرفت./

 این گزارش را همکارم خانم حاجیان از روزنامه «همشهری محله»  برایم فرستاده است. برای حاجیان جالب بود چون نمی دانست خانواده شهید شیرزادی اهل روستای ما هستند از این رو بسیارخشنود بود گزارش او را در وبلاگ لسکوکلایه منعکس کنم. 

  

/ 0 نظر / 34 بازدید