قومی که از جلسه رودبار به لسکوکلایه آمدند

 

دریک روز تازه بهاری که خورشید خانم غروب کرده بود وارد منزلش شدم، همان خانه چوبی کنار مزرعه برنج. داخل اتاقش چراغ عالی نسب روشن بود و پیرزن مقداری غذا روی آن گذاشته بود تا برای شام آماده شود. فضای خانه خاطرات دل انگیز قدیمی را در ذهن  تداعی می کرد، انگار بوی شالی در اتاق پیچیده است که اون قدیما روی خرک آویزان می کردند تا خشک شود. همه چیز حکایت از یک زندگی ساده و بی آلایش روستایی را داشت.

علی جلسه ای « نظام دوست » سلامم را علیک می گیرد و آرام کنار  همسرش رخشنده خانم  می نشیند. سن و سالش بالاست، 90 سال از خدا عمر گرفته است و حرف های ما را  به سختی متوجه می شود. از او می پرسم از کجاآمده اید لحظه ای مکث می کند:« از روستای جلسه از توابع شهرستان رودبار به لسکوکلایه آمده ایم . 8،9 سال داشتم  پدرم  دست من و اهل خانه را گرفت و  روانه لسکوکلا شد. نمی دانستم چرا پدرم  این کار را کرده است. بعد ها کمی بزرگتر شدم  فهمیدم که پدرم - به او رمضان عمو می گفتند -  بدلیل همراه بودن با میرزا کوچک خان جنگلی ناچار بود ترک دیار کند و به لسکوکلا بیاید. پسرش آقا جعفر در این باره بیشتر می گوید:« پدر بزرگم آدم روشنی بود و بسیار قرآن می خواند. او  تبعیدی بود و بدلیل همراه بودن با مبارزان جنگل نمی توانست آشکارا زندگی کند از اینرو ناچار شدند از توابع رودبار به لسکوکلایه مهاجرت کنند که بعدها پس از آمدن پدر و پدربزرگم  خانواده های تقی زاده ( حسن و حسین) و عزیر نوری از روستای کلشیم رودبار به لسکوکلایه آمدند. 

چطور شد لسکوکلایه را انتخاب کردید؟! علی آقا از گذشته های دور چیزهای زیادی بیاد نداشت، همسر و پسرش نکاتی  را به او  یادآوری می کردند.« پدرم به تشویق مرحوم علیجان فلاح که از همرزمان  میرزا کوچک خان بود به این محل آمد. در آن زمان شرایط سختی را پدرم انتخاب کرده بود، نه خانه ای داشتیم و نه مزرعه ای که روی آن کار کنیم، سال های زیادی برای مردم کار می کردیم تا آذوقه ای بدست بیاوریم و شکم خود را سیر کنیم.»

رخشنده خانم دنباله صبحت شوهرش را ادامه می دهد: ...  از سختی زندگی دیگر نگو و نپرس،گذشته های ما همیشه با درد و رنج همراه بود. تنگدستی و نداری بیداد می کرد، خبری از آذوقه برنج نبود یعنی مزرعه ای نداشتیم که زراعت کنیم و من ناچار بودم برای غذا مقداری آرد سیاه را خمیر کنم تا  برای بچه ها نان پخت نمایم.

لباس های ما همیشه وصله داشت و یک دست بیشتر نبود که شب می شستیم و صبح دوباره همان لباس را  می پوشیدیم.  همه جور سختی را بجان می خریدیم  و لب نمی گشودیم. یادم میاد یک روز علی به من گفت چه میشه بروی خانه برادرم  علی اصغر مقداری پلو بگیری تا بچه ها بخورند، به او گفتم گردنم را بزنی  راضی نمی شوم برای گرفتن پلو خانه همسایه بروم، آن روز را خوب بیاد دارم که با آرد سیاه نان پختم و به بچه ها دادم تا شکم شان سیر شود. ( قابل توجه امروزی ها  که با غوره ای سردی می کنند و با مویزی گرمی!)

از رخشنده خانم در باره ماجرای زندگی با شوهرش می پرسم: لبخند مهربانانه ای می زند، چه بگویم  اول حسن کیاده زندگی می کردیم ، پدرمان کارگر شیلات بود، پس از فوت پدر با مادرمان روانه لسکوکلا شدیم. مادرم  پس از مدتی با « حسن آقا دلجو»  ازدواج کرد اما راضی به عروسی من با غریبه ها نبود. از آنجایی که  همسرم  از  محلی غریب به لسکوکلایه آمده بود  مادرم زیاد تمایل  به ازدواج  با غریبه نداشت و می گفتند اینها گالش هستند اما علی پا پس نکشید و گاهی ما را تهدید می کرد و بالاخره خداخواست و این زندگی شکل گرفت.

ازدنیا چه می خوای؟

عاقیت بخیری برای جوونا که این روزها خیلی بی صبر و تحمل شده اند. براشون آرزوی سلامتی و خوشبختی دارم . زندگی این روزها خیلی سخت شده و آدمها کم طاقت شده اند، می خوام  به اونها بگم  زندگی پستی و بلندی های زیادی داره، یه روز آدم داره و یه روز هم دستش خالیه باید با همه چیز زندگی ساخت و مدارا کرد.

 مکث

زن زحمتکش  روستای لسکوکلا!  می نویسم تا بگویم، از رنج هایت بی خبر نیستم. از کفش های زنانه ات که هربار قدم هایت را تا دل آب و گل بدرقه می کند و کنار مزرعه می ماند. بانوی شالیزارهای شمال، از رنج ها و مهربانی هایت باخبرم. از دستانت که در جوانی پیر شده اند و از رؤیاهایت که سال هاست چشم به آمدن بهار دوخته اند. من، تو را می شناسم و از زمزمه ها و لالایی های شیرینت باخبرم. از ایمانی که هر روز با خود به دشت ها سرازیر می کنی. 

 من لبخند هر باره ات را دیده ام. دیده ام که چگونه در گوش زمین، لالایی می خواندی و خوشه های سبز برنج  می کاشتی. من هر بار نوازش هایت را روی سر ساقه های ترد شالی دیده ام و می دانم که بانوی آرام شالیزارهای سبز شمالی.حتی وقتی پابرهنه از مرزهای شالیزار می گذری تا کمی آب بنوشی و بنشینی، پینه های سرخ و متورم دستانت را دیده ام. من این دستان خسته و گل آلود را خوب می شناسم که چگونه زمینی سیاه و متروک را به تابلوی نقاشی بدل می کنند که سبز سبز است، سبز تر از زندگی/ شاید وقتی دیگر

 

/ 1 نظر / 68 بازدید
شفيعي

با سلام درود بر شما هادي جان